تبليغاتX
به نام حضرت عشق

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند

چه غمگین از این رفتن و از این روهای سرد تنهایی

شاید باور نکنی ، از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت .

شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی ، عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی .

شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه اتان بکند و پاره بکند .

تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم ؟

آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟

شاید باور نکنی ، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم . بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم ، دوست دارم ،دشتها ، دریاها ، کوهها ، جنگلها ، ستاره ها و هر چه کاینات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم .

دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین ، صبحگاهان زیر آفتاب نارس مرا زمزمه کنند .

میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید :

مرا از یاد خواهی برد ، نمی دانم ؟

 ولی میدانم از یادم نخواهی رفت . . .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:52  توسط بهزاد 


 
سلام ، امروز ۱۷ آبانه و درست بعد از یکماه دوباره به وبلاگ سر زدم و اونم باز از سر دلتنگی هایی که تا آخر عمر با منه ....
امشب رفته بودم نمایشگاه آی تی و کامپیوتر شهرمون اصفهان ... بد نبود ، به اندازه کافی شلوغ بود ، بیشتر از هر چیز شرکتهای اینترنت های پرسرعت و فروش لپ تاپ بودن که نمایشگاه رو قرق کرده بودن . یه دوره سطحی زدم حدود نیم ساعت و رفتم بیرون ... تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم و بعد برم خونه ، از کنار زاینده رود رد میشدم ، نسیم خنکی هم به صورتم میزد ، نا خود آگاه وقتی نگاه به مردم میکردم یا کسایی که رد میشن ، دختر پسرایی که دست در دست هم با هم خوش بودن و میگفتن و میخندیدن .... ای ای ای
یاد خودم افتادم یهو ... روزی که دستم تو دستش بود ... اون روز ازش یه هدیه گرفته بودم و یه دسته گل ، مهم تر از هر چیز کارت روی گل ها بود که شده مونس من و یادگاری من ، توی کارت نوشته بود از طرف کسی که فکر میکنه تو بی نظیری و بعد یه امضاء .... همیشه به خودم میگم شاید این تقدیر من بوده ، الان این مطالبی که مینویسم رو میدونم که گاه گوداری خودش هم میخونه ... امیدوارم سرنوشت و تقدیر هیشگی مثل من نباشه ... واسه همه جوونای روی کره زمین آرزوی بهترینا رو دارم ...
 
همیشه شاد باشید و سلامت .... از طرف یک تنها
یا حق ...
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 20:20  توسط بهزاد 


       از من نپرس چقدر دوستت دارم

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از خودم را ؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد

تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

 

جدی نگیرین  یکم حرف دلمو زدم ، بگزریم ... یا حق ... عاشق باشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:11  توسط بهزاد 


* به نام تنها تنهایی که در تنها ترین لحظات تنهایم نگذاشت *
 
سلام ، امشب بعد سالها دوباره اومدم تو این وبلاگ ، وبلاگی که واسم پر از خاطرات شیرین و تلخه ، اصلا رمز عبور به مدیریت رو هم یادم نبود فقط تنها چیزی که یادم بود این بود که اون زمان نام عشقم رو همون پسوورد گذاشته بودم که میخواستم همیشه واسم تکرار بشه که وقتی تست کردم دیدم آره درسته و وارد شدم . روزا گذشت .... ماه ها گذشت ... و سال ها هم گذشت .... وای که چه اتفاقاتی واسه من افتاد ، کوچیک ، بزرگ ، تلخ ، شیرین ، ولی بیشترش تلخ بود ... مهم ترینش هم اینه که همون نامی که گفتم رمز عبورم بود ، میشه گفت رمز قلب تنهای منم بود الان دیگه سالهاست که سر زبونم نیست .....  شاید این زندگیه دیگه .... زندگی شاید آن جشنی نباشد که ما انتظار آن را داشتیم ، پس تا میتوانی زیبا برقص .... تو مشکلات کوچیک و بزرگی که تو این مدت واسم پیش اومد و اتفاق افتاد از خاص ترین و مهمترینش این بود که من اون دنیا هم رفتم و اومدم برای چند ثانیه ... تا حالا میدونم جای جوونی مثل من خیلی کم کسی قرار گرفته که وصیت میکنه و خودشو دست خدا میسپره ، تمام زندگیشو ...  وقتی داره میره تو اون اتاق و بیهوش میشه و شانس زندگیش ۵۰ - ۵۰ میشه انگار تمام دوران کودکی ، کنار خانواده بودنش ، امید به زندگیش فقط به یه مو بنده !! دیگه چه برسه که اون شخص یه عشق هم تو زندگیش باشه ، اگه اون عشق کنارش باشه تو اون لحظات و دست گرمشو قبل از اینکه بیهوش میشه بگیره بازم با همون ۵۰ - ۵۰ امیدواره که بر میگرده به این دنیا و ....... حالا فکرشو بکنید که اون شخص با شرایطی زندگیشم دست خدا میده که عشقش هم ترکش کرده باشه !! دیگه امیدی به بازگشتش هم داره ؟؟ اصلا آرزو میکنه که نمونه و بره ....اگه الان بگم میگن نا شکری ولی من یکی از اون بد شانس هایی بودم که از دسته دوم هم بودم ، زندگیمم دست خدا سپردم و رفتم ، حتی واسه چند ثانیه اون دنیا هم رفتم ولی برگشتم به این دنیا که متاسفم که موندم ... ولی خوب زنده موندم ... نمیدونم چی بگم ... شاید امشب اینقدر دلم پر بود از ناراحتی و گریه که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اومدم اینجا و این حرفا رو زدم ، با اینگه گونه هامم بعد این همه حرفی که از اول تا حالا زدم خیس شده الان ولی خوب ... زندگی به من ۲ چیز آموخت .. مرگ آرزو و آرزوی مرگ
 
واسه همتوم آرزوی سلامتی و موفقیت تو زندگیتونو دارم ... یا حق ... انشالله همه به عشقشون برسن
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:56  توسط بهزاد 


 
همیشه وقتی یکی از من می پرسید چند تا دوسم داری ؟ یه عدد بزرگ می گفتم ...  

   ولی وقتی تو از من پرسیدی چند تا دوسم داری ؟گفتم یکی؟؟!!  

   می دونی چرا...  

   چون قوی ترین و بزرگ ترین عددیه که می شناسم...    

   دقت کردی که قشنگ ترین چیز های دنیا یه دونس...  

   ماه یکیه... خورشید یکیه... زمین یکیه... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ...  

   تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه...  

   پس اینو بدون از الان تا همیشه ...  

   یکی یه دونه ی من ، یکی دوستت دارم... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:45  توسط بهزاد 


در دادگاه عشق... قسم قلبم بود... وكيلم دلم..و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد.

پس..محكوم شدم به تنهايي و مرگ كنار چوبه دار....

از من خواستند آخرين خواسته ام را بگويم و من گفتم به تو بگويند : دوستت دارم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 21:47  توسط بهزاد 


من دوستــان چی می گی آخه ؟؟